باران ! باران! با تو قراری دارم

یک لحظه مبار با تو کاری دارم

وانگاه چنان ببار ، کابم ببرد

من در دلم از دوست غباری دارم

«حسین منزوی»

/ 6 نظر / 9 بازدید
سیدمصطفی میرعبدالله

ممنونم از اطلاع رسانی ات. یاد شعر زیبای احتمالا قیصر افتادم: "چک چک چک چک چه کار با پنجره داشت" راستی چرا همه اش در پرشین بلاگ وب می سازی؟

م - رنجيده

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

مبارز

سلام علیکم اینجا رو تازه کشف کردم [تعجب]

دانیال رفیعی

از عمق دلم داد زدم....هم نفسی نیست فریاد از این داغ که فریاد رسی نیست صد بار مدد خواستم از اهل زمانه اما چه کنم بهر دل امداد رسی نیست در دشت دلم نیست خبر از گل یاسی حال غزلی نیست دلا هم نفسی نیست شد جنگ میان دل و عقلم و زدم داد نایی به دلم گفت که: فریاد رسی نیست الغوث و الغوث بگفتم و صدا گفت: بهر مدد بنده ی بدکار کسی نیست مانند به عشاق مزن نعره که دانیم این قلب سیاه تو هوادار کسی نیست در خواب ز لب های صنم باده مکیدی دانیم که این غیر هوی و هوسی نیست شد شمس نمایان و بشد دست دلم رو فریاد از این داغ که فریاد رسی نیست ................................................ سری به وبلاگ من هم بزنید. خوشحال میشم شعر هام رو نقد کنید.

فردین

عالی بود تورو خدا ازبارون بازم بگید.